یکی سیرت نیک مردان شنو اگر نیک بختی و مردانه رو
که شبلی ز حانوت گندم فروش به ده برد انبان گندم به دوش
نگه کرد وموری درآن غله دید که سرگشته هرگوشه ای می دوید
زرحمت براو شب نیارست خفت به مأوای خود بازش آورد و گفت
مروت نباشد که این مور ریش پراکنده گردانم ازجای خویش
درون پراکندگان جمع دار که جمعیتت باشد از روزگار
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پا ک باد
میازارموری که دانه کش است که جان دارد وجان شیرین خوش است
سیاه اندرون باشد و سنگدل که خواهد که موری شود تنگدل
مزن بر سر ناتوان دست زور که روزی درافتی به پایش چو مور
گرفتم زتو ناتوان ترکسی است توانا تر از تو هم آخر کسی است
بوستان سعدی* باب دوم در احسان
که شبلی ز حانوت گندم فروش به ده برد انبان گندم به دوش
نگه کرد وموری درآن غله دید که سرگشته هرگوشه ای می دوید
زرحمت براو شب نیارست خفت به مأوای خود بازش آورد و گفت
مروت نباشد که این مور ریش پراکنده گردانم ازجای خویش
درون پراکندگان جمع دار که جمعیتت باشد از روزگار
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پا ک باد
میازارموری که دانه کش است که جان دارد وجان شیرین خوش است
سیاه اندرون باشد و سنگدل که خواهد که موری شود تنگدل
مزن بر سر ناتوان دست زور که روزی درافتی به پایش چو مور
گرفتم زتو ناتوان ترکسی است توانا تر از تو هم آخر کسی است
بوستان سعدی* باب دوم در احسان
