۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

یار

درخت دانش 

چون ز تنهایی تو نومیدی شوی
زیر سایه ی یار خورشیدی شوی
رو بجو یار خدایی را تو زود
چون چنان کردی، خدا یار تو بود
آنک در خلوت نظر بر دوخته ست
آخر آن را هم ز یار آموخته ست

خلوت از اغیار باید نه ز یار
پوستین بهر دی آمد نه بهار
عقل با عقل دگر دوتا شود
نور افزون گشت و ره پیدا شود
نفس با نفس دگر خندان شود
ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود
یار چشم تست ای مرد شکار
از خس و خاشاک او را پاک دار
هین به جاروب زبان گردی مکن
چشم را از خس ره آوردی مکن
چونک مؤمن آینه ی مؤمن بود

روی او ز آلودگی ایمن بود
یا ر آیینه ست جان را در حزن
در رخ آیینه ای جان دم مزن
تا نپوشد روی خود را در دمت
دم فرو خوردن بباید هر دمت
کم زخاکی چونک خاکی یار یافت
از بهاری صد هزار انوار یافت
آن درختی کو شود با یار جفت
از هوای خوش ز سر تا پا شکفت

در خزان چون دید او یار خلاف
در کشید او رو و سر زیر لحاف
گفت یار بد بلا آشفتن است
چونک او آمد طریقم خفتن است
پس بخسپم باشم از اصحاب کهف
به ز دقیانوس آن محبوس لهف
یقظه شان مصروف دقیانوس بود
خوابشان سرمایه ی ناموس بود
خواب بیداری ست چون با دانش است
وای بیداری که با نادان نشست


"مولوی " مثنوی معنوی «دفتر دوم









هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر